الشيخ عزيز الله عطاردي (مترجم: عطائى)

649

مسند الإمام المجتبى (ع) (مسند امام مجتبى ع) (فارسى)

3 - همو به اسناد خود نقل كرده است : سپس على عليه السلام فرمود : « از من بپرسيد بيش از آن‌كه مرا از دست بدهيد ! ولى هيچ‌كس بلند نشد ، پس حمد و ثناى الهى را گفت و بر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله درود و سلام فرستاد ، آنگاه روبه حسن عليه السلام كرد و فرمود : يا حسن بلند شو ، و به منبر برو ! و سخن بگو ! تا اين‌كه پس از من قريش نسبت به تو جاهل نباشند و بگويند كه حسن‌بن على كارى را به‌خوبى نمىتواند انجام دهد ! حسن عليه السلام عرض كرد : پدرجان ! چگونه به منبر بروم و حرف بزنم درحالى كه تو سخن مرا مىشنوى و مرا مىبينى ؟ ! اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : پدر و مادرم فداى تو باد ! من خودم را از تو پنهان مىكنم درحالى كه سخن تو را مىشنوم و تو را مىبينم ولى تو مرا نمىبينى ! پس حسن عليه السلام منبر رفت ، پس از آن كه خدا را با ستايش‌هاى بليغ و ارزنده سپاس گفت و بر پيامبرش درود و سلام مختصر فرستاد . سپس گفت : اى مردم ! من از جدم رسول‌خدا صلى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : منم شهر علم و على دروازهء آن است ، و آيا كسى جز از دروازه وارد شهر مىشود ، سپس از منبر فرود آمد . پس على عليه السلام از جا جست و او را بلند كرد و به سينه چسبانيد . آنگاه به حسين عليه السلام فرمود : پسرم ! تو برخيز و بالاى منبر برو و سخن بگو ! تا مردم قريش پس از من به مقام تو ناآگاه نباشند و بگويند كه حسين‌بن على بينشى ندارد ! و بايد سخن تو دنبالهء سخنان برادرت